دسته‌ها
حاج حسین عبداللهیان

باباخلیل

ادامه ی خاطره ی اعزام به جبهه 20 آذر ماه 64
نیروهایی که در قالب راهیان کربلا اعزام شده بودند سازماندهی شدند برای عملیات والفجر8. در اتوبوسی که ما بودیم بابا خلیل هم که از پیرمردهای تیپ الغدیر بود همراه ما بود. بابا خلیل قبلا هم در لشگر نجف اشرف هم با اکبر خبیری آنجا بودند و برای رزمنده ها شربت و چای درست میکردند و بابا خلیل تا اهواز با بچها شوخی میکرد و به آنها روحیه میداد. فامیل بابا خلیل هم فکر میکنم نیکبخت بود. اعزام های بسیج بهاباد هم به جبهه با دو ماشین انجام میگرفت. اگر نفرات اعزامی کم بودند و به 6 تا 7 نفر میرسیدند با لندوری که بسیج داشت به بافق یا یزد اعزام میشدند و از آنجا با رزمنده های دیگر به جبهه ها اعزام میشدند و اگر بیشتر بودند با مینی بوسی که آنموقع متعلق به بسیج بهاباد بود به جبهه اعزام میشدند که تصویر اعزام رزمنده ها با هر دوماشین از بهاباد را که خاطره انگیز است همراه خاطره گذاشته شده است تا یاد اعزام های آن دوران تازه شود.
خاطره از حسین عبداللهیان آن(علی)

دسته‌ها
عباس تیموری

موشهای بزرگ

عباس تیموری

باسلام وارادت.

خاطرات موش‌های بزرگ در جبهه  

خاطرات زیبایی بود.

یاد اون روزهای قشنگ بخیر.

زمستان ۱۳۶۴ جزیره مجنون بودیم با تعداد زیادی از همرزمان میبدی واردکان ووو

یه قسمتی از جزیره مجنون را خشک کرده بودن

 یعنی آبها را پمپاژ کرده بودن وسنگرهای پیش ساخته بتونی درست کرده بودن.

اونجا هم موشها ی بزرگی بود وپنیر و انواع غذا های دیگر موشها هم دنبال فرصت…

یکی از بچه های یزد ابتکاری بخرج داده بود

مرمی فشنگ را بیرون می اورد و کهنه جای اون میگذاشت تا باروتها نریزد.

نزدیک سوراخهای موش در کمین می نشست

به محض اینکه سرو کله موش پیدا میشد

اسلحه آماده میزد تو پوزش.

آتش باروت امانش نمیداد.

بچه ها روده برشده بودن از خنده

اکثرا یاد گرفته 

بااسلحه کلاش افتاده بودن بجون موشا.

یاد اون روزهای زیبا بخیر…


خاطره بمب باران وراکت های عمل نکرده

فرصتی دیگر.

شب خوش. یاعلی.