دسته‌ها
حاج حسین حدادزاده

(گرده رش ۳)

با سلام و احترام.

حاج حسین حداد زاده

———–

(گرده رش ۳)

یه شب نمی دانم چرا ؟!
با مرحوم عباس محمدی نیا
 رفتیم سنگر کمین سمت قبله گرده رش .
 جنازه های عراقی‌ها
 فت و فراوان ریخته بود  رو زمین
 و بدلیل سردی بیش از حد هوا
 انگار تو سرد خونه بودند
 صحیح و سالم
.شام را هم که چلو کوبیده بود
 هموجا صرف کردیم.
 وسط شام خوردن بود
که تله انفجاری که پایین دست ✋ سنگر نصب کرده بودن
برای وقتی که نیروهای دشمن میان جلو، پاهاشون به سیم تله گیر کنه
 و انفجار رخ بده
و هم ما از ورود بدون اجازه دشمن
 باخبر بشیم
 و هم اونا از اومدنشون پشیمون ،
 منفجر شد .
 به عباس گفتم تیربار را از ضامن خارج کن و دستت رو ماشه
 که اگر برادران عراقی اومدند
 شلیک کنیم چون دیگه شام نداشتیم مهمونیشون کنیم .
 ولی خب چون نیروهای شناسایی بودن طبیعتاً در اینگونه مواقع که لو میرن بر میگردن
سر خونه و زندگی خودشون .
خلاصه خبری نشد
 و پست ما هم تموم شد
 و توفیق ملاقات با دشمن بعثی نصیب نشد .
شادی روح همه شهدا و رفتگان بویژه مرحوم عباس محمدی نیا
صلوات.

دسته‌ها
حاج حسین حدادزاده

( قصه های گرده رش )۲

باسلام و احترام.

حاج حسین حدادزاده

( قصه های گرده رش )۲

 این قصه را هنوز فرماندهان گردان الحدید هم نمی دانند .
(احمد آقای خواستار  و فرماندهان دیگری که از الحدید  احتمالا تو گروه هستند مواخذه نفرمایند .)
یه شب از بس هوا سرد و تاریک وبرفی بود
همرزمانی که نوبت نگهبانیشان  بود حاضر نمی شدند برن(بروند) سنگر کمین .
هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت .
آخر دو تا از رزمنده ها دو ساعته که تو سنگر کمین حالا دیگه یخ زده اند .
ابدا .
از من اصرار و از دوستان انکار .
نهایتا به زور متوسل شدم (البته نحوه متوسل شدن به زور را نمی نویسم . ) و

اینجا بود که بین ما معاهده ای امضا  شد

مبنی بر اینکه رفقا به نوبت تا صبح دونفری دم همین سنگر اجتماعی نگهبانی بدن .
و حقیر تنهایی رفتم دو برادر رزمنده را از سنگر کمین آوردم
و تا صبح سنگر کمین نگهبان نداشت و این راز را اکنون فاش می کنم .
ولی خب به مدد الهی عراقی ها هم متوجه نشدند .
و به خیر گذشت .